بنام خدا

Homepage

Updated  27th May 2006

 

 

 

 

فلسفه اصل موازات

 سيامك زندپور

 

 

 

 

 

     از انجاييكه ما  براي انتقال مفاهيم و دانش به ديگران ، يا هر مطلبي كه در ذهن ما وجود دارد  از ابزار زبان و كلمات استفاده  مي كنيم لذا اين  ابزار زبان و مفهوم كلمات  اهميت  زيادي پيدا مي كنند. اين اهميت وقتيكه از اين ابزار براي انتقال انديشه هاي عميق و خارج از مكالمات  روزمره استفاده گردد، افزايش مي يابد و بسيار حساس مي شود .  چون اين مطلب به قدري پر اهميت است كه در اين مقاله آن را با شيوه ها و از زاويه هاي مختلف بررسي مي كنيم و در فصل جداگانه ي  تحت عنوان  تجزيه تحليل خلاصه زبان (مربوط به درك عميق تر فلسفه اصل موازات) ارائه مي شود. به اعلت اهميت نتيجه گيري هي ين فصل توصيه مي شود ين مقاله را با خواندن ين فصل آغاز نمييد.

 

 

فهرست :

 

چكيدها )   صول سه گانه اصل موازات  (

مقدمه

نظريه اصل موازات و كاربرد  آن  در پيش بيني زمين لرزه ها

فلسفه اصل موازات

 بنياد رياضي ما  (توضيح فشرده و مختصر)

بنياد رياضي ما  (توضيحي مفصل)

توضيحات بيشتر براي درك بهتر از مطالب فوق

تجزيه تحليل خلاصه زبان (مربوط به درك عميق تر فلسفه اصل موازات)

صفت‌ها و صفت‌هاي بنيادي

نتيجه گيري

تففکورات بيشتر ...

 

ضميمه  A1  :   ذرات (اجسام) تا بينهيت قابليت فشرده سازي دارند

منابع

 

 

 

 

 

 

 

علم واقعي و مفيد آن علمي است كه به مهم‌ترين سؤال بشريت

يعني «كي هستم  و چرا رنج مي‌برم» جواب و راه‌ حل ارائه دهد.

 

 

 

چكيده

 

 

 

 

اصول سه گانه اصل موازات

 

1- جهان يك واحد كاملا منظم و هارمونيك است كه آن را "واقعيت كل" مي ناميم.

 

2- اين واقعيت كل را به دو واحد فرعي مثبت و منفي تقسيم مي كنيم. درنتيجه امكان ايجاد واحدهاي فرعي بي نهايتي بوجود خواهد آمد كه همه آنها با هم رابطه هارمونيك دارند. اين واحدهاي فرعي را "واقعيت هاي فرعي"مي ناميم.

 

3- به دليل وجود اين رابطه هارمونيك مي توان از هارمونيك هر واقعيت فرعي جهت تجزيه و تحليل و استنتاج در مورد ديگر واقعيتهاي فرعي استفاده كنيم كه اين امر را "رابطه موازات" مي ناميم.

 

 

 

 

 

اصول فوق پايه و اساس اين فلسفه جديد مي باشند و تاثير مستقيم  بر كاربردهاي علمي وعملي علوم مختلف و همچنين انديشه هاي فلسفه اي خواهد داشت. " رابطه موازات"  مي تواند بعنوان يك جايگزين و تكميل كننده "رابطه علت معلول"  باشد كه باعث گشودن دريچه ها و افقهاي جديدي در تمامي علوم خواهد شد و همچنين يك درك بهتر از عالم هستي در اختيار ما قرار مي دهد. جنبه فلسفي آن با يك ديدگاه جديد موضوعاتي مانند فلسفه انتظام گيتي (cosmology)، پايه رياضيات، جبر مطلق، دوتاگرايي (dualism)،  يكتا گرايي  يا يكتا پرستي (monism) و همچنين مهمترين سوال بشريت يعني "من چي هستم و چرا رنج مي برم؟" را در بر ميگيرد.

**************************

 

 

مقدمه

 

قبل از ارائه فلسفه اصل موازات توصيه مي شود يك خلاصه اي از كاربردهاي علمي آن را مطالعه نماييد. در زير ما صفحه اول يك مقاله علمي كه مربوط به علوم زمين مي باشد را ارائه داده ايم (اگر چه كاربرد آن براي همه رشته هاي علوم صدق مي كند) كه اخيرا نيز در كنفرانسهاي بين المللي و ملي مورد قبول واقع شده اند (منابع 9 و 10).

 

 

 

THE PRINCIPLE OF UNIVERSAL PARALLELISM
AND IT'S APPLICATION IN EARTHQUAKE PREDICTION
 

نظريه اصل موازات و كاربرد  آن  در پيش بيني زمين لرزه ها

 

 سيامك زند پور

     چكيده

     با استفاده رابطه اصل موازات براي تجزيه و تحليل و توجيه پديده هاي جهان ديگر نيازي به استدلال و اثبات،  صرفاً بر پايه رابطه علت و معلول نيست. بلكه بر اين پايه استوار مي باشد كه جهان داراي نظم و هارموني كامل و دقيق بوده و جايي براي تصادفات وجود ندارد. بدين جهت هر پديده اي قابل پيش بيني است.  بنانراين ميتوانيم  نظم و هارموني هر پديده شناخته شده را به عنوان  مرجع قرار دهيم، و بر اساس رابطه اصل موازات،  نظم و هارموني مجهول هر پديده  ديگر را استنتاج نماييم.   اصل موازات ضمن گشودن دريچه و افقهاي جديدي از علم، يك درك بهتر از جهان هستي را در اختيار ما مي گذارد تا بتوانيم از اين اصل در رشته هاي مختلف علوم مانند  زمين شناسي، هواشناسي، علوم پزشكي،  تاريخ،  اقتصاد  و غيره  استفاده كنيم. در اين مقاله، كاربرد اين اصل را براي پيش بيني زمين لرزه ها  نشان مي دهيم. اينجا از هارموني هاي شناخته شده منظومه شمسي  براي 105 سال گذاشته (1900 تا 2005 ميلادي)  به عنوان مرجع جهت  پيش بيني هارموني مجهول فركانس زمين لرزه هاي بزرگ  جهان (از 7 ريشتر به بالا) براي همان دوره استفاده كرده ايم.

 

  تعريف اوليه از واحدها يا واقعيت هاي فرعي

     بعلت نظم دقيق و كامل جهان، هيچ جايي براي تصادفات وجود ندارد. ضمن توجه به اين نكته مي توان با استفاده از اصل دوم و سوم در مورد گذشته، حال، آينده و همچنين ماهيت هر چيزي و هر رويدادي اطلاعات كسب نمود.

واقعيتهاي فرعي مي توانند هر چيزي باشند بعنوان مثال: شكل گيري بدن انسان، حيوانات، گياهان، كوها،  و همچنين در پديده هاي زمين شناسي و جوي مانند زمين لرزه ها، سيل، طوفان ها، خشكساليها، در اقتصاد مانند: صعود و سقوط قيمتها و سهام، در پزشكي نيز بعنوان مثال: روند بيماريها و بهبود آنها، در زيست شناسي مانند:  روند رشد گياهان، جنگلها و محصولات كشاورزي  و غيره باشد. پس نظم و هارموني هر جزء از جهان،  واقعيت فرعي است. اگر چه تعريف و ماهيت واقعيتهاي فرعي  نقشي مهم ايفا ميكند، ولي در اين مقطع كافيست آنها را بعنوان موضوعي كه در هر زمان داراي يك نمودار قابل رسم باشد تعريف كنيم و همانطور كه گفته شد مي توان با مرجع قرار دادن يك واقعيت فرعي، به ماهيت و روند يك واقعيت فرعي ديگر پي برد و به اصطلاح از ماهيت مجهول پديده ديگر مطلع شد. از اين طريق مي توان به فرآيند درك بهتر واقعيتهاي فرعي مجهول سرعت بخشيد.  براي استنتاج صحيح و دقيق در مورد واقعيات فرعي مجهول  بايد اطلاعات دقيقي از واقعيت فرعي مرجع داشته باشيم. درعصرحاضر، يعني عصر ارتباطات و اطلاعات امكان دستيابي به داده هاي ثبت شده در مورد  رويدادها، باعث شده تا بتوانيم دانش و درك خود را نسبت به رويدادها و يا  واقعيات هي   فرعي افزايش دهيم.

 

مقدمه

    به عنوان مقدمه، بعضي از شواهد عمده را با دو نمودار زير همراه با توضيحات مختصر ارائه مي دهيم. سپس نظريه اصل موازات را مورد بحث  قرار مي دهيم همراه با توضيحات كامل درباره داده هاي زمين لرزه ها و چگونگي استخراج هارموني منظومه شمسي همراه با چند شواهد ديگر.

 شكل 0.1  زير،  فركانس يا تعداد سالانه زمين لرزه هاي عمده جهان (از 7 ريشتربه بالاتر) از 1970 تا  5 دسامبر 2005 همراه با هارموني هاي سالانه منظومه شمسي براي همان دوران كه  تا سال  2020 امتداد يافته است نشان ميدهد. اين هارموني سالانه منظومه شمسي فقط يك استخراج اوليه مي باشد كه با  تنظيم دقيق تر، امكان بدست آوردن فركانس دقيق اين زمين لرزه ها وجود دارد.

Fig.0.1

 

___________________________________________________________________________________________________________

 

شكل 1.5 فركانس سالانه زمين لرزه هاي جهان (از 7 ريشتربه بالاتر) از 1905 تا 1965 ميلادي (خط سياه) همراه با هارموني سالانه منظومه شمسي (خط قرمز) را نشان مي دهد. اين آمار زمين لرزه ها در كنفرانس 22 جون 1962 كه توسط دپارتمانهاي ژئوفيزيك دانشگاه  Western Ontario  ،  London و Canada  برگزار شده  بود، مورد استفاده قرار گرفت (مراجعه شود به منبع 4)

 

Fig. 1.5

 

براي بازديد از كل مقاله اينجا را كليك كنيد.

 

 

 

در اين مقاله سعي خواهيم كرد اين جهان‌بيني را از طرق مختلف توضيح دهيم. خصوصيت اين مقاله به گونه اي است که مطالعه مجدد آن به درک بهتر نکات احتمالاً مبهم و فراگيري مطالب بيشتر کمک مي کند. براي اين‌كه پيام اين مقاله طوري منتقل شود كه براي اكثر مردم قابل درك باشد سعي مي‌كنيم از پيچيده‌گويي اجتناب كنيم. براي نتيجه گيري درست لازم است مقاله به ترتيب مطالعه شود.

به اين علت كه موضوع مورد بحث ما يك موضوع ايدئولوژيكي مي‌باشد، اصطلاح‌هايي مانند فلسفه، ايدئولوژي، دين و جهان‌بيني اغلب مورد استفاده قرار مي‌گيرد و براي هدف ما آنها بايد كم‌و‌بيش به‌عنوان مترادف درنظر گرفته شود.

تاكنون ما بيشتر با كاربرد علمي و عملي اصل موازات سر و كار داشتيم (مراجعه شود به سايت   www.up-research.com )  اما جنبة ايدئولوژيكي آن نسبت به كاربردهاي علمي و عملي كه اين موضوع را بعد از خواندن اين مقاله درك خواهيم كرد، بسيار متفاوت، حساس‌تر و مهم‌تر مي‌باشد. اهميت آن در اين نهفته است كه مشكل اصلي بشريت يك مشكل ايدئولوژيكي و يا جهان‌بيني است. همة بدبختي‌هاي بشريت ريشه در ايدئولوژي و جهان‌بيني دارند. با عدم وجود يك ايدئولوژي متحد كه مورد قبول همه باشد، اين بدبختي‌ها و ظلم‌ها ادامه خواهند داشت. با وجود همة ايدئولوژي‌هاي مختلف « شامل علوم نوين، فلسفه‌ها و اديان» كه در عصر حاضر وجود دارند و هر كدام ادعاي برتري نسبت به ديگري دارند و خود را صاحب نور حقيقت ميدانند ؛  و به نحوي كه بشريت بر حسب تكنولوژي، علوم، اقتصاد و غيره پيشرفت مي‌كنند، آينده‌اي براي بشريت نخواهد بود   ؛ زيرا  با وضعيت فعلي نابودي بشريت حتمي است و اگر روش زندگي و طرز فكر خود را تغيير ندهد، زمان آن زياد دور نخواهد بود.

با وجود اين‌كه ايدئولوژي‌هاي مختلف شامل علوم نوين، مذاهب مختلف با همه شاخه‌ها و زيرشاخه‌هاي آن،  فلسفه‌ها و جهان‌بيني‌هاي مختلف حرف‌هاي حكيمانة زيادي دارند، ولي بسياري از سخنان آنها هم مبهم و غيرقابل درك هستند. اگر اين نكات مبهم به‌طور صحيح و قانع‌كننده توضيح داده نشوند، كل ايدئولوژي يا مذهب مربوطه زير سؤال مي‌رود، يا صحيح‌تر بگوييم، تفسير مبلغين زير سؤال مي‌رود. تمامي اين ايدئولوژي‌هاي مختلف و مبلغين آنها سعي مي‌كنند كه خودشان را به جامعه «بقبولانند» و توده مردم را به پيروي ايدئولوژي خود وادارند تا تعداد پيروان‌شان زياد شود. آنها اين كار را با نيت خوب انجام مي‌دهند و بر اين باورند كه به بشريت خدمت مي‌كنند ولي اين كافي نيست. اتحاد، برادري، احترام براي يكديگر و عدم ظلم لازم است. «چيزي كه براي خود دوست مي‌داريد براي ديگران نيز دوست بداريد»، اين جملة كوتاه، پيام مركزي هر مذهبي مي‌باشد. هم‌چنين به علت‌هاي گوناگون بودن ايدئولوژي‌ها و فقدان يك ايدئولوژي متحد كه براي همه قابل قبول باشد، هر گروه بر اين باور است كه ايدئولوژي آنها آن حقيقت است و نسبت به حقايق ديگر داراي برتري مي‌باشد. بدين شكل اين امر باعث برخوردها، جنگ‌ها «يعني جنگ‌‌هاي مقدس» و بسياري از اعمال غيرانساني ديگر كه بشريت در قرون گذشته شاهد آن بود و در عصر كنوني هم‌چنان مشكل اصلي بشريت است خواهد شد.

اگر اين گروه‌هاي ايدئولوژيكي مختلف كه هر كدام ادعا مي‌كنند صاحب نور و معنويت حقيقي هستند شروع به برخورد و كشتن يكديگر كنند، در چنين شرايطي مسلماً اكثر مردم از هر چيز كه مربوط به مذهب بشود دوري مي‌كنند. لذا يك كوشش بين‌المللي مانند طرح «گفتگوي تمدن‌ها»  لازمه ايجاد صلح مي‌باشد. البته اين طرح فقط در صورتي مثمرثمر خواهد بود كه هدف و نتيجة آن ايجاد يك ايدئولوژي متحد كه قابل پذيرش عموم قرار گيرد باشد. در غير اين صورت بدون يك جهان‌بيني متحد بشريت به بن‌بستي خواهد رسيد كه باعث از بين رفتن نسل بشر خواهد شد و با شرايط كنوني زمان آن زياد دور نيست.

اين آينده نسل جوان است كه در خطر مي‌باشد. نسل‌هاي پير كه در حال حاضر قدرت و نفوذ بر امور جهاني را دارد، زندگي خود را كرده‌اند و براي اغلب آنها اهميتي ندارد كه آينده چه خواهد بود و نسبت به اين موضوع خيلي بي‌تفاوت هستند. اين نسل جوان است كه مي‌تواند كاري انجام بدهد و بايد همين الان وارد عمل شوند اگر مي‌خواهند به بقاي خود ادامه دهند.

مي‌توان  به‌راحتي درك كرد اگر يك ديد كلي و مختصر بر تاريخ بشريت بيندازيم بخصوص آن تاريخي كه شناخته و ضبط شده است.  اگر ما با ديدي نزديكتر به تحولات تاريخ بشريت بنگريم، مثلاً از عصر حجر تا امروز شتاب خاصي را در ارتباط با تحولات در همه عرصه‌هاي زندگي انسان مانند دانش، هنر، فرهنگ، اختراعات، نحوة زندگي كردن و غيره، مشاهده خواهيم كرد.

اگر ما اين تحولات را نسبت به محور زمان رسم كنيم، يك نمودار بدست خواهيم آورد كه ارتباط زيادي با افزايش جمعيت بشريت كه در عصر كنوني آن ‌را «انفجار جمعيت» مي‌ناميم، خواهد داشت. نمودار زير افزايش جمعيت جهان را (برحسب ميليارد) براي 2050 سال يعني با شروع تقويم مسيحيت تا سال 2000 (1379 هجري شمسي) نشان مي‌دهد و بر اساس اين داده‌ها براي 50 سال بعد (تا سال 1429 هجري شمسي)   تخمين ارايه مي‌دهد (رجوع شود به منابع 3).

 

 

همان‌طور كه مشاهده مي‌كنيد در هزار سال اول، اين افزايش تقريباً غيرقابل توجه است. بعد از آن براي پانصد سال (يعني از هزارة ميلادي تا هزار و پانصد ميلادي) افزايش كمي وجود دارد، اما پانصد سال بعدي (يعني از 1500 ميلادي تا 2000 ميلادي) تحولات قابل توجهي را نشان مي‌دهد. سرعت اين شتاب به‌طور شديدي افزايش مي‌يابد. در تحولات زندگي بشريت تقريباً 500 سال پيش همزمان است با كشف آمريكا، اختراع چاپ توسط گوتن‌برگ و عقيدة انقلاب‌آميز كوپرنيكوس در ارتباط با منظومة شمسي يا عالم كه در آن‌جا خورشيد و نه كرة‌زمين به‌عنوان مركز قرار مي‌گرفت. سرعت اين شتاب توسط اختراع ماشين‌هاي بخار «مانند قطارهاي بخار»، برق، تلفن و غيره افزايش يافت. اختراعات نقش عمده‌اي در اين تحولات ايفا مي‌كردند. ماشين‌هاي بخار مانند قطارها، كشتي‌هاي بخار، كاربردهاي صنعتي آن، اختراع برق، تلفن، راديو، اتومبيل، هواپيما، تلويزيون، ديناميت و غيره و هم‌چنين تحولات در رشته‌هاي علمي در رياضيات، شيمي، فيزيك، پزشكي؛ شكافت اتم و پيامدهاي آن، اختراع كامپيوتر و ظهور اينترنت و بسياري از اختراعات و تحولات ديگر در همة عرصةهاي زندگي انسان ، جهان، جهان‌بيني و روش زندگي را عوض كرد. هر كسي كه مقداري دانش ابتدايي از تاريخ دارد با مقايسه كردن 500 سال پيش با 200 سال پيش، 100سال پيش، 50 سال پيش، 20 سال پيش و امروز بايد آگاه شود از سرعت فوق‌العادة اين شتاب كه جهان ما را تغيير داد. مهم اين است كه درك شود اين تحولات دقيقاً با انفجار جمعيت همبستگي نشان مي‌دهد و اين‌كه اين شتاب به‌طور ثابت‌قدم در سرعت خود افزايش مي‌يابد. اين سرعت به‌زودي به يك حد خاصي خواهد رسيد كه آن‌را «نقطة صفر» مي‌نامم يا بن‌بست. از آن‌جايي كه با انفجار جمعيت همبستگي نشان مي‌دهد ما مي‌توانيم افزايش جمعيت را به‌عنوان يك مرجع رجوع قرار بدهيم. طبق رابطة موازات كه در اصل موازات عنوان گشت  اين نوع استنتاج امکانپذير مي باشد. کره زمين مي تواند تا يک حد خاصي با اين انفجار جمعيت کنار بيايد. اين حد معين شده است توسط محيط زيست و تهيه غذا و آب. هم اكنون ما كمبود غذا، آب، نيرو، اشتغال و غيره داريم.

بشريت به يك حد خاصي رسيده و اگر روش زندگي خود را تغيير ندهد آينده‌اي در كار نخواهد بود. البته طبق كاربرد علمي اصل موازات ما مي‌توانيم زمان وقوع اين حد معين را پيش‌بيني كنيم كه شامل همه تحولاتي است كه مربوط به اين رويدادها هستند. اما كافي است اين را بدانيم كه همة اين تحولات 10 تا 30 سال ديگر در حداكثر روي خواهند داد اگر زودتر نباشد.

در ارتباط با اين موضوع كه بشريت به زودي به يك حد و مرحلة معيني خواهد رسيد ذكر اين نكته قابل توجه است كه تمدن باستاني مايا Maya)) كه در آمريكاي جنوبي مي‌زيستند در علم نجوم و تقويم‌نگاري بسيار پيشرفته بودند. طبق تقويم باستاني آنها، تاريخ پايان جهان ذكر مي‌شود (به منابع شماره 1 مراجعه شود). دانشمندان و Anthropologistها (انسان شناسها) كه كتيبه‌ها را در معابد آنها بررسي كردند و تاريخ فوق را به بيست‌ويكم ماه دسامبر 2012 ميلادي ترجمه كردند. ولي طبق نظر بومي‌هاي مايا و كاهنان آنها كه تخصص در تعبير و تفسير اين تقويم‌ها دارند تاريخ فوق‌الذكر به معني پايان جهان نيست بلكه به معني مهم‌ترين نقطة عطف در تاريخ بشريت است. طبق گفته‌هاي آنها، وضعيت بشريت كه در حال حاضر پر از ظلم و ستم و ناداني است، تبديل به صلح و عدالت و دانشي واقعي مي‌گردد. طبق اين تقويم باستاني از سال 1987 ميلادي تا 2012 ميلادي جهان در دوران انتقال خواهد بود كه همراه است با تغييرات عظيم، نابودي محيط زيست، هرج و مرج اجتماعي، جنگ‌ها و حوادث غيرمترقبه مانند زمين‌لرزه‌ها و غيره. در هر صورت، تا سال 2012 بشريت شاهد دشواری‌هاي زيادي خواهد بود. از لحاظ نجومي در تاريخ فوق‌الذكر (21/12/2012) براي اولين بار بعد از 26000 سال، طلوع خورشيد مقارن با تقاطع صفحة كهكشان و صفحة ecliptic (مدار زمين) خواهد بود. نكتة مهم در مورد تقويم ماياها، تاريخ دقيق فوق‌الذكر نيست. نكتة مهم اين است كه اين تمدن طبق تقويم باستاني خود به تاريخي اشاره مي‌كند (با دقت چند سال بيشتر يا كمتر) كه با تحقيقات ما از ديدگاه اصل موازات مطابقت خوبي دارد. طبق اصل موازات چنين پيش‌بيني‌ها مي‌توانند از لحاظ نظري بسيار دقيق باشند و هيچ خرافاتي در كار نباشد.

بسياري از عرفا، روحانيون و مذاهب ديگر انديشه‌هاي مشابه‌اي دارند. به‌عنوان مثال در كتاب‌هاي معتبر شيعه‌ها (مانند كتاب غيبت‌نعماني) اطلاعات مشابه‌اي با حتي جزئيات بيشتر ديده مي‌شود. همة آنها اعتقاد به دوراني دارند كه آن را قبلاً به عنوان نقطه صفر تعريف كردم و بعد از آن نقطه، بشريت وارد يك دوران جديدي مي‌شود كه تا به حال نبوده و خيلي‌ها آن‌را به عنوان «دوران طلايي» مي‌شناسند. ولي قبل از آن، بشريت بايد دشواري ها و رنج‌هاي شديدي تحمل كند. ما در حال حاضر در دوران انتقال هستيم كه حساس‌ترين و مهم‌ترين دوران در تاريخ بشريت به‌حساب مي‌آيد. اگر انسان بتواند جهان‌بيني اصل موازات را به‌طور عميق درك كند اين دشواري‌ها اثري بر او نخواهد گذاشت و قابل تحمل خواهد بود.

در ارتباط با اين حد معين ذكر شده نيز جالب مي‌باشد كه به اين نكته اشاره شود كه طبق اصل موازات ما مي‌توانيم با استفاده از هر پديدة ديگر به عنوان يك مرجع رجوع به اين حد معين استنتاج كنيم و پي ببريم. اينجا مي‌توانيم به عنوان مثال از «پديدة» Voyager I به عنوان مرجع استفاده كنيم. Voyager I يك سفينة مصنوعي ساخت بشر است كه براي اكتشافات در منظومة شمسي در سال 1975 ميلادي (1354) به فضا پرتاب شد. اين سفينه در اواخر 2003 ميلادي به حد بيروني منظومه شمسي رسيد يا بهتر بگوييم آن حدي كه خورشيد نفوذ دارد. اين سفينه به حد نهايي توانايي خود رسيد و ديگر نمي‌تواند داده‌هاي مفيد به زمين پس بفرستد. نكتة مهم اينجا، آن است كه با اين سفينه بشريت براي اولين بار در تاريخ خود قادر بود بطور فيزيکي به اين حد وارد فضا شود و داده‌ها را دريافت كند. اما اين اكنون به حد نهايي خود رسيد. البته اين سفينه به سفر خود در فضا ادامه خواهد داد اما مانند يك شيء مرده يا غيرقابل استفاده. نزديكترين همسايه به منظومة شمسي ما ستارة آلفا سينتوري (Alpha Centauri) مي‌باشد كه به حدي دور است (حدود 4.3 سال نوري) كه اين يكي از رؤياهاي بشريت است كه به آنجا برسد. ولي در حال حاظر اين حد نهايي كوشش بشريت جهت دسترسي به فضا بود. طبق رابطة موازات اين حد مصادف است با حد معين فوق‌الذكر بشريت. به اين نحوي كه بشريت پيش مي رود مطمئناً خودش را از بين خواهد برد. تمام مشكل ما يك مشكل جهان‌بيني است. فقط يك جهان‌بيني متحد كه مورد قبول همه باشد مي‌تواند از اين نابودي اجتناب‌ناپذير جلوگيري كند. پيام و ايدئولوژي اصل موازات مي‌تواند چنين جهان‌بيني را ارايه دهد و يك انسان جديد بوجود آورد.  با توجه به روندهاي جهاني مانند انفجار جمعيت، شتاب خيلي بالا در تغيير محيط زيست، ايدز، نياز به نفت و انرژي و غيره شرايط جهان امروزي را مي‌توان مقايسه كرد با يك خانواده‌اي كه در خانه خود نشسته و با اختلاف‌هاي كوچك و فعاليت‌هاي كوچك سرگرم هستند غافل از اين‌كه سقف خانه جدا شده و هر لحظه آنها را زير خود له خواهد كرد.

*** پايان مقدمه ***

 

 

فلسفه اصل موازات

 

نتيجه و هدف نهايي اين ايدئولوژي و پيام آن كه بايد منتقل شود ما آن‌ را همين اكنون در آغاز اين مقاله ذكر مي‌كنيم. بعد از آن قدم به قدم توضيح منطقي آن را ارايه خواهيم داد.

به‌طور كلي بشريت لذت و شادي را به رنج و درد ترجيح مي‌دهد. همة فعاليت‌هاي بشر اين هدف را دارند كه لذت و شادي را بيشتر نسبت به رنج و درد بدست آورند. اما در همين آغاز بگذاريد يك نكته را خيلي روشن كنيم. تجربة شادي و لذت بيشتر نسبت به ضد خود يعني رنج و درد يك امر غيرممكن است؛ زيرا طبيعت، يا بهتر بگوييم «عدالت طبيعت» باعث مي‌شود كه هر دو تجربه به اندازة مساوي تجربه شود. چه يك پادشاه باشيد يا يك نيازمند و مسكين، چه در «بهشت» باشيد چه در «جهنم». اين عدالت طبيعت به حدي كامل است كه امكان ندارد يكي از اين دو حالت را بيشتر نسبت به ديگري تجربه شود.

شادي و لذت تجربه مي‌شوند جهت برقرار كردن تعادل نسبت به دقيقاً همان مقدار رنج و درد كه تجربه شده. اين قانون طبيعت است جهت برقرار كردن حالت تعادل. به عبارت ديگري اگر شما به عنوان مثال سي‌درصد شادي تجربه كرديد «اگرچه معياري وجود ندارد كه چه چيز به عنوان سي‌درصد شادي تعيين مي‌گردد، ولي در هر صورت اين مثال منظور خود را مي‌رساند.» سپس شما مجبور خواهيد بود كه سي‌درصد از ضد آن يعني رنج و درد را تجربه كنيد. جهت برقرار كردن اين تعادل مثال سادة زير اين نكته را روشن‌تر خواهد كرد: مردي براي چند سال كار مي‌كند جهت پس‌انداز كردن پول براي خريد يك اتومبيل كه خيلي دوست دارد. روزي كه او اين اتومبيل را بدست مي‌آورد و بنابراين آرزوي او برآورده مي‌شود، او يك مقدار معيني از رضايت و شادي تجربه خواهد كرد. حال تصور شود كه روز بعد اين اتومبيل به سرقت مي‌رود و ناپديد مي‌شود. نتيجة آن، اين خواهد بود كه او درد و رنج تجربه مي‌كند دقيقاً نسبت به همان مقدار شادي و لذت كه يك روز قبل هنگام برآورده شدن آرزوي او تجربه مي‌كرد. به‌عبارتي ديگر مقدار دلبستگي كه ما به يك شيء خاص مي‌دهيم هنگام از دست دادن آن دقيقاً به همان اندازه تبديل به رنج و درد مي‌شود.

گدا به پادشاه نگاه مي‌كند و فكر مي‌كند كه پادشاه نسبت به او شادي و خوشبختي بيشتري تجربه مي‌كند و هم‌چنين پادشاه به فقير نگاه مي‌كند و فكر مي‌كند كه او رنج و درد بيشتري نسبت به خودش تجربه مي‌كند. اين صرفاً يك وهم است كه ريشه آن در تربيت ما نهفته است. درك مطالب فوق‌الذكر شما را به يك موجود جديدي تبديل خواهد كرد و به شما آرامش واقعي دروني خواد داد.

اين تصور كه ما مي‌توانيم شادي و لذت را نسبت به ضد خود يعني رنج و درد بيشتر بدست آوريم علت اصلي جنگ‌ها،‌ ظلم، قتل، سرقت و غيره مي‌باشد. به‌طور خلاصه هر نوع فعاليت ناپسند كه شما دوست نداريد براي خودتان اتفاق بيفتد. اين وهم هم‌چنين علت بسياري از فعاليت‌هاي بيهوده‌اي است كه بشريت سرگرم آن مي‌باشد و باعث نابودي آن مي‌شود اگر طرز زندگي كردن و فكر كردن خود را عوض نكند. در ارتباط با اين موضوع مثال زير مناسب مي‌باشد:

مردي زمين را با كوشش و عرق زيادي مي‌كند به اميد اين‌كه به آب برسد. ولي اگر او از همان اول با يقين مي‌دانست كه زير آن خاك آبي وجود ندارد حتماً از كندن زمين اجتناب مي‌كرد. اميد از ناداني نشأت مي‌گيرد. اگر ما دربارة چيزي صددرصد يقين داريم در اين صورت لغت «اميد» مفهوم زيادي نخواهد داشت. اميد فقط وقتي معني‌دار خواهد شد كه ما در مورد چيزي يقين نداريم. در مثال فوق، كوشش جهت كندن زمين تشبيه مي‌شود به كوشش يك مردي جهت بدست آوردن لذت‌هاي زندگي. آب تشبيه مي‌شود به لذت‌هاي زندگي. دانستن با يقين كه زير زمين آبي وجود ندارد تشبيه مي‌شود به درك اين‌كه لذت و درد به اندازه مساوي تجربه خواهند شد. اجتناب كردن از كندن زمين تشبيه مي‌شود به اجتناب كردن از فعاليت‌هاي بيهوده كه با اين اميد انجام مي‌شوند كه لذت را بيشتر نسبت به درد و رنج بدست بياوريم. منظور از فعاليت‌هاي بيهوده بعداً روشن‌تر خواهند شد.

ما سعي خواهيم كرد كه جنبه ايدئولوژيكي اصل موازات را تا حد ممكن ساده و منطقي ارايه دهيم. اين ايدئولوژي يك نوع از «يكتاگرايي» است ( monismمونيزم )  در مقابل دوگانه‌گرايي (dualism دواليزم ). يك اصطلاح مناسبي وجود ندارد كه مفهوم واقعي اين ايدئولوژي را بيان كند و اصطلاح يكتاگرايي شايد از همه نزديكتر باشد به مفهوم اصلي و مناسب‌تر است كه آن را به عنوان نويكتاگرايي نام‌گذاري كنيم. از ديدگاه اين ايدئولوژي مفهوم‌هاي كنوني يكتاگرايي يا دوگانه‌گرايي خودبخود تغيير خواهند يافت و از يك ديدگاه جديد به آنها نگاه خواهيم كرد. اينجا ما عمدتاً مطالبي را مورد بحث قرار مي‌دهيم كه به ‌عنوان بديهيات شناخته هستند كه از دوران بچگي و سپس در مدارس و دانشگاه‌ها به ما آموخته‌اند. از آن‌جايي كه ما اين بديهيات را به‌عنوان عقل سليم و واقعيت‌ پذيرفته‌ايم ما تمام طرز فكر كردن و نتيجه‌گيري‌هاي خود را بر اين به اصطلاح بديهيات بنا مي‌كنيم. بدون اين‌كه هيچ وقت اعتبار آنها را زير سؤال ببريم يا آنها را دقيق‌تر مورد بررسي قرار دهيم. هدف مركزي اين مقاله اين خواهد بود كه به‌طور منطقي ثابت كنيم كه مثبت مساوي با منفي است و اين‌كه دوگانگي ظاهري آنها در واقعيت وجود ندارد. با اثبات اين عبارت به ظاهر ضد و نقيض ما نتيجه‌هايي بدست خواهيم آورد كه از اهميت و پيامدهاي فوق‌العاده‌اي برخوردار هستند.

با ارايه اين نظريه، ما در شرايطي قرار مي‌گيريم كه مشابه شرايطي است كه كپرنيك در آن قرار گرفته بود. او سعي كرده بود اين واقعيت ساده را بيان كند كه كرة زمين، مركز مسطح شكل عالم نيست بلكه فقط سياره‌اي است كه دور خورشيد مي‌چرخد. نظرية وي با اعتقاد‌هاي عميق مردم آن روزگار «حدود 500 سال پيش» مغايرت تام داشت. همان‌طور كه مي‌دانيم علت اين تصور نادرست تنها موضوع نسبي ديدگاه ناظر (واقع در روي کره زمين) بود. من بر آن هستم كه اين نكته را تأكيد كنم كه كپرنيك از قوة تصور فضايي خود استفاده كرد و موضع نقطة ديدگاه خود را به چنين مكاني در فضا برد و از آن‌جا بود كه توانست مشهودات نجومي آن زمان را توضيح دهد و نظرية خود را ارايه نمايد. درك عميق‌تري از پديده‌هاي جهان توسط قوة تصورات و سادگي در تجزيه و تحليل حاصل گرديد. در تجزيه و تحليل خود ما از همين استفاده خواهيم کرد.

ما بحث خود را آغاز مي‌كنيم با يك ديد خلاصه از بنياد رياضي ما و اين را با روش خيلي ساده‌اي انجام خواهيم داد طوري كه اغلب مردم بتوانند آن‌را درك كنند. به علت اين‌كه رياضيات نفوذ عميقي بر تكنولوژي ما، علوم، تعليم و تربيت، فكر و استنتاج دارد. لذا اين يك نقطة مناسبي براي آغاز مي‌باشد. در بخش بعدي ما اين‌را به‌طور خيلي خلاصه و فشرده مورد بحث قرار خواهيم داد. در بخشي كه بعد از آن مي‌آيد ما آن‌را با جزئيات بيشتر و زبان ساده‌تر توضيح خواهيم داد.

بنياد علوم جديد مبتني است بر رياضيات كه ظاهراً يك بنياد محكمي مي‌باشد. ولي همان‌طور كه بعداً خواهيم ديد اين بنياد بسيار ضعيف و متزلزل مي‌باشد؛ زيرا مبتني بر يك واقعيتي است كه نسبي مي‌باشد و هيچ ارتباطي با واقعيت حقيقي هستي ندارد. هدف ما درك واقعيت حقيقي مي‌باشد. به علت اين‌كه تعريف دوباره و ساده بنياد رياضي ما از چنين اهميت و پيامدهاي مهمي برخوردار مي‌باشد. لذا يك اسم مجزا بر روي آن گذاشتيم كه آن‌را «نظريه سكون يا نسبت نسبي» مي‌ناميم. در اين نظرية سكون ما بنياد رياضي خود را دقيق‌تر بررسي مي‌كنيم و ضعف و وهم اين بنياد به ظاهر نيرومند را نشان مي‌دهيم و بعداً آن‌را دوباره از ديدگاه نظرية سكون تعريف مي‌كنيم. بعد از آن ما مطالبي را مورد بحث قرار خواهيم داد كه به ما كمك خواهند كرد درك عميق‌تر از اين ايدئولوژي جديد را بدست آوريم. در واقعيت، نظرية سكون بنياد علمي و منطقي اين ايدئولوژي مي‌باشد. همان‌طور كه دوگانگي مثبت و منفي مهم‌ترين عوامل در بنياد رياضي و ايدئولوژي‌هاي امروزي مي‌باشد به همان نحو اين دو عامل مهم‌ترين عوامل در نظريه و ايدئولوژي فوق‌الذكر مي‌باشد.

 

 

نظرية سكون يا نسبيت نسبي

(Equilibrium Theory or Relative Relativity)

بنياد رياضي ما

(توضيح فشرده و مختصر)

 

از آنجايي كه ما مي‌توانيم بخاطر وجود طرفداران و مخالفان نسبت به پاية رياضيات قضاوت كنيم (يعني آن گروه از رياضي‌داناني كه ادعا دارند رياضيات يك بازي بي‌معني با سمبل‌هاي بي‌معني است تا آنهائيكه ضد اين ادعا را دارند ]مراجعه كنيد به دايره‌المعارف بريتانيكا، پاية رياضيات( [ رياضيات هيچ پايه و اساس مشخصي ندارد.

اكنون با تعريف زير ما اختلاف فوق‌الذكر را برطرف مي‌كنيم و نشان مي‌دهيم كه ضد و نقيض‌ها «پارادوكس» در «واقعيت» وجود ندارند و وجود آنها تنها بخاطر درك فيزيكي نسبي محدود ما از محيط مي‌باشد. اين تعريف به عنوان پايه قرار خواهد گرفت جهت بناكردن اصل موازات.

براي تعريف بنياد رياضيات از يك ديدگاه صحيح ما بايد موضوع را از عميق‌ترين ريشة آن تجزيه و تحليل كنيم. عميق‌ترين ريشه يا بنياد آن در تعريف عدد «1» در مقابل ضد آن يعني «صفر» يعني «هيچ» نهفته است. بر اساس دوگانگي اين مقدارهاي دودوئي صفر و يك ما كل ساختار رياضيات را بنا مي‌كنيم كه در واقع همان اصل است كه يك كامپيوتر با آن كار مي‌كند يا ذهن ما استفاده مي‌كند جهت تجزيه و تحليل ادراك فيزيكي محيط و اين تنها فقط با تصميم‌ گرفتن بين دوگانگي «بله» يا «خير».

اكنون اگر ما يك نگاه دقيق‌تر به مفهوم عدد يك بيندازيم ما مجبور مي‌شويم كه به رياضيات از يك ديدگاه جديد نگاه كنيم.

به علت قابل تقسيم بودن ماده اين ذرة غيرقابل تقسيم نهايي كه بر روي آن مي‌توانستيم وجود عدد يک را بنا كنيم در هيچ جاي طبيعت قابل پيدايش نيست و نتيجة ما به وجود آن تنها بخاطر ادراك فيزيكي نسبي ما مي‌باشد. اين صرفاً يك چيزي است كه ذهن ما آن‌را بوجود آورده جهت توضيح دادن و توجيه كردن پديده‌هاي جهان. بنابراين ما بايد كل هستي را به‌عنوان يك در نظر بگيريم كه اين بدان معني است كه آن را بايد به عنوان «بي‌نهايت» تعريف كنيم كه در نتيجه مساوي با «صفر» مي‌شود، يعني يك مساوي است با بي‌نهايت يعني صفر. اين اظهار كه بي‌نهايت مساوي با صفر است يك ضرورت فكري است و با وجود اين‌كه اين يك قانون رياضي مي‌باشد،‌ از همه كمتر درك شده است و بزرگترين پيامدها را دارد. در بخش بعدي با جزييات بيشتر توضيح خواهيم داد. حال كه بي‌نهايت مساوي با صفر مي‌باشد لذا عدد يك مساوي با صفر مي‌شود.

1 = ∞ = 0

يعني

1 = 0

درك اين مطلب نهفته است در درك مفهوم «بي‌نهايت» (قابل فهم ترين لغت موجود) كه هرچه بيشتر در مورد مفهوم الهام‌بخش آن بينديشيم بيشتر درك مي‌كنيم اختلاف‌هاي اصلي در ارتباط با بنياد رياضيات در ارتباط با همان مفهوم بي‌نهايت مي‌باشد. اين به ظاهر اظهار ضد و نقيض «صفر مساوي با يك» بدان اشاره مي‌كند كه عدد يك حق مساوي دارد ادعا كند كه صفر باشد. به عبارتي ديگر هر اظهاري فقط موقعي حقيقي مي‌شود كه همراه باشد با نهي آن. لذا نهي عبارت فوق به همان اندازه حقيقي مي‌باشد يعني يك مساوي نيست با صفر.

 

1 0

حال به علت اين‌كه اين عبارت به همان اندازه حقيقي مي‌باشد ما مي‌توانيم دوگانگي مثبت و منفي يعني صفر و يك دودوئي را به عنوان پايه قرار دهيم جهت بناكردن اصل موازات. ولي بايد هميشه آگاه باشيم كه نهي آن به همان اندازه حقيقي مي‌باشد. اين آگاهي محور اصلي اين ايدئولوژي مي‌باشد.

 

 

 

  ]و حال توضيحي مفصل از آنچه بيان شد [

معني اعداد

يك نكته بسيار مهم كه بايد در نظر داشت اين است كه در هر نوع تجزيه و تحليل ريشة تمام عوامل مربوطه را مي‌توان سرانجام به دو عامل تقسيم كرد و اين دو عامل را مي‌توان به عنوان عامل مثبت و عامل منفي تلقي نمود. بر اساس همين واقعيت است كه تمام محاسبه‌هاي رياضي را مي‌توان فقط با دو عدد يا عامل انجام داد، مانند روش محاسباتي يك كامپيوتر ـ يعني عدد صفر و عدد يك «سيستم اعداد دو دوئي» اين دو عدد همان عامل مثبت و عامل منفي هستند. بنياد دانش رياضيات بر همين اعداد صفر و يك استوار است، از اين‌رو همة تجزيه و تحليل‌ها بايد بر اساس مفاهيم اعداد مذكور انجام بپذيرد.

اينك مي‌خواهيم مفهوم عدد يك را بررسي كنيم. عدد يك چيست؟ جواب مسأله را بايد از طبيعت خواست. ما در طبيعت مي‌توانيم مثلاً يك عدد سيب داشته باشيم با يك ساختمان، يا يك اتم، يا يك كهكشان و غيره. آنچه كه ما يك مي‌ناميم در واقع مجموعه‌اي از يك‌ها يا ذرات بي نهايت است.

به‌همين علت اين عدد يك تا بي‌نهايت قابل تقسيم بوده، فقط تعداد اعداد صفر بعد از مميز اعشاري بيشتر مي‌شود. به عبارت ديگر ما با تقسيم كردن عدد يك هرگز به نقطة صفر يعني «هيچ» نمي‌رسيم، همان‌طور كه هرگز نمي‌توانيم به بزرگترين يا كوچكترين عدد دسترسي داشته باشيم.

 

 

 

سمت انقباض     - ∞    to ... , 3 , 2 , 1 ,  0  , 1 , 2 , 3 , ... to     سمت انبساط     +

 

 

 

اگر يك سيب را تقسيم كنيم و عمل تقسيم اين سيب دائماً انجام شود به قطعاتي مي‌رسيم كه ملكول‌ها و اتم‌ها و كواركها و غيره ناميده مي‌شوند. در اينجا نقطة مهم اين است كه اين قطعات را مي‌توان به‌طور فرضي تا بي‌نهايت تقسيم كرد. از اين‌رو ما «كوچكترين ذره» يا «ذرة غيرقابل تقسيم» نداريم، زيرا هميشه قسمتي باقي خواهد ماند. اين نوع عبارتها شايد براي فيزيك تجربي مفيد باشد، يا براي كساني كه فقط به نتايجي اعتقاد دارند كه به‌طور تجربي قابل سنجش هستند. اما از ديدگاه نظري، كوشش براي يافتن «كوچكترين ذره» قياساً مانند كوشش كسي است كه بخواهد به خط افق برسد، يعني هر قدر كه سعي كند به خط افق نزديك شود به همان نسبت خط افق از او دور مي‌شود.

با توجه به ملاحظات فوق ما مي‌بايست عدد يك را به عنوان يك مجموعه از ذره‌ها يا يك‌هاي بي‌نهايت تعريف كنيم. لذا تعريف عدد يك بايد به قرار زير باشد.

 

1 = ∑   1n  =  ∞ = 0

n=1

 

و اين بدان اشاره مي‌كند كه        (1 = 0) = ( ∞ = 0) = ( + = - )

 

و اين به نوبة خود به اظهار ظاهراً ضد و نقيض زير اشاره مي‌كند.

 

(A=B) = (A<B) = (A>B)

 

يعني (A بزرگتر است از B) و اين مساوي است به (A كوچكتر است از B) و اين برابر است با  (A مساوي است با B).

 

طبق تساوي‌هاي فوق مي‌بينيم كه عدد يك همان عدد صفر است  ؛ زيرا  عدد يك به عنوان بي‌نهايت تعريف شد. حال كه عدد يك مساوي با صفر شد لذا «مثبت» مساوي با «منفي» مي‌شود. تعريف فوق كانون  نظريه سكون بوده و در بخش بعدي به زباني روشن‌تر توضيح داده مي‌شود طوري كه براي اغلب مردم قابل درك باشد.

اگرچه اظهار «بي‌نهايت مساوي با صفر است» يكي از قوانين رياضيات مي‌باشد ولي خيلي‌ها منطق ظريف آن را بدرستي درك نمي‌كنند. درواقع اين يك مطلب بسيار مهمي است كه مي‌توان با يك تشبيه نسبتاً ساده درك كرد. به‌عنوان مثال تصور كنيد كه شما در كل عالم تنها شيء هستيد و غير از شما هيچ چيز ديگر در اين عالم وجود ندارد. در اين حالت مي‌توانيد ادعا كنيد كه بزرگترين شي‌ء هستيد يا هم مي‌توانيد ادعا كنيد كه كوچكترين شيء هستيد. هر دو ادعا به‌طور مساوي حقيقي خواهند بود  ؛ زيرا  هيچ شيء ديگري غير از شما وجود ندارد كه بتوان با آن مقايسه يا اندازه‌گيري كرد. شما مي‌توانيد ادعا كنيد كه زيباترين فرد يا زشت‌ترين فرد هستيد و هر دو اظهار به يك اندازه حقيقي خواهند بود. به‌عبارت ديگر، شما مي‌توانيد هر اظهاري همراه با ضد آن اظهار كنيد و هر دو اظهار حق مساوي براي حقيقي بودن خواهند داشت. با بي‌نهايت به همين صورت است. از آنجايي كه بي‌نهايت نياز به همه چيز دارد لذا هيچ چيز ديگري نمي‌تواند در كنار بي‌نهايت وجود داشته باشد. در اين حالت، بي‌نهايت مي‌تواند ادعا كند كه همه چيز باشد و هم مي‌تواند ادعا كند كه هيچ چيز (يعني صفر) باشد؛ زيرا غير از بي‌نهايت چيز ديگري وجود ندارد كه بتوان با آن مقايسه يا اندازه‌گيري كرد.

حال اگر تعريف فوق مورد قبول واقع شود، در اين صورت ما نتايجي بدست خواهيم آورد كه پارادكس يا ضد و نقيض به ‌نظر مي‌رسند؛ زيرا طرز روند فكر و استدلال ما، به علت آموزش نادرست، به اين نوع استدلال‌ها عادت ندارد. به‌عنوان مثال، شئي كه به نظر ما دو برابر بزرگتر نسبت به يك شيء ديگري است (مثلاً يك خط‌كش دو متري در كنار يك خط‌كش يك متري) در حقيقت مساوي هستند؛ زيرا هر كدام، حق مساوي براي ادعاي بزرگتر بودن دارند.

 

توضيحات بيشتر براي درك بهتر از مطالب فوق

 ما به عنوان ناظر معمولاً عادت داريم محيط خود را بر حسب فاصله مشاهده كنيم، مانند اشياء دور يا نزديك، يا به عبارت ديگر بر حسب ابعاد طول، عرض و ارتفاع. ولي اين فضا سه‌بعدي هم داراي انبساط و انقباض مي‌باشد كه اگر در نظر گرفته شود يك درك بهتر از ماهيت و واقعيت محيط خواهيم داشت. براي اين‌كه اين موضوع و هم مطالب به ظاهر ضد و نقيض فوق بهتر درك شود مثال زير را در نظر مي‌گيريم و با كمك قوة تخيل خود به يك سفر انقباضي تخيلي مي‌رويم.

بر اساس اين تصور، مثلاً اگر ما جسم خود را به‌طور دائم كوچك و كوچكتر سازيم، به آن اندازه كوچك كه فرضاً بتوانيم داخل يك خط‌كش شويم و بر روي يكي از اتم‌هاي آن بايستيم، درخواهيم يافت كه اين اتم نسبت به كوچكي ما بسيار بزرگ خواهد بود، مانند بزرگي كرة زمين نسبت به انسان؛ و از آن‌جايي كه ما دائماً كوچكتر مي‌شويم، بزرگي اين اتم براي ما بسيار بزرگ جلوه مي‌كند، همان‌گونه كه يك كهكشان در نظر انسان بسيار بزرگ و عظيم جلوه مي‌كند و قس عليهذا؛ چرا كه حدي براي كوچكتر شدن وجود ندارد. به عبارت ديگر، آن چيز كه ما به عنوان «كوچكترين ذره» مي‌پنداريم در حقيقت ظرفيت آن را خواهد داشت كه بتواند در خودش، فضاء و زمان بي‌نهايت را جا بدهد. به علت اين‌كه ما با بي‌نهايت سر و كار داريم، ادعاي بزرگتر يا بلندتر بودن يك خط‌كش سه متري نسبت به يك خط‌كش نيم‌متري، مفهوم واقعي نخواهد داشت. درك اين موضوع تنها به موضع ديدگاه ناظر، يا به‌عبارتي به اندازة «بزرگي» و «كوچكي» ناظر وابسته است؛ زيرا در هر ذره‌اي، بي‌نهايت مكان وجود دارد و از اين بي‌نهايت مكانها است كه ناظر مي‌تواند دنياي پيرامون خود را مشاهده كند.

اينك مي‌توانيم مثلاً فرض كنيم كه آدمك‌هاي غيبي بر روي چنين ذره «كوچك» در خط‌كش ما زندگي مي‌كنند و شروع به بررسي محيط خود مي‌نمايند، مانند ما انسانها بر روي زمين. ديدگاه اين ناظرين كوچك را به تصور درآوريد. اخترشناسان آنان در شرايطي قرار مي‌گيرند كه مانند شرايط اخترشناسان امروزي ما بر روي كره زمين است، يعني هميشه، اشياء سماوي جديدتر و بزرگتر و فواصل دورتر را كشف مي‌كنند. به همين نحو، فيزيك‌دانان هسته‌اي آنان با شرايطي روبه‌رو مي‌شوند كه مانند شرايط فيزيك‌دانان هسته‌اي امروزي ما بر روي زمين است، يعني هميشه ذرات جديدتر و كوچكتر را كشف مي‌كنند. اندازه‌گيري طول زمان به همين منوال است. مثلاً اندازه طول زمان كه ما انسانها در روي زمين آن را به اندازة يك ثانيه تجربه مي‌كنيم، همين يك ثانية ما براي اين ناظرين كوچك، يك طول زمان بسيار عظيمي است كه مثلاً به اندازه هزار تريليون سال تجربه مي‌شود.

اكنون به همان‌گونه كه تصور كرديم كوچكتر مي‌شويم، ما مي‌توانيم برعكس تصور كنيم كه بزرگتر و بزرگتر مي‌شويم. حدي براي بزرگتر شدن وجود ندارد. آن‌گاه به اندازه‌اي مي‌توانيم بزرگ شويم كه مثلاً در قياس، منظومة عالم كنوني ما فقط يكي از «كوچكترين» ذرات يكي از اشياء غول‌پيكر ديگر خواهم بود. و قس عليهذا. اندازه‌گيري‌هاي طول زمان به همين صورت خواهد بود. مثلاً اندازه طول زمان كه ما انسانها به اندازة هزار تريليون سال مي‌شناسيم براي آن ناظرين غول‌پيكر فقط به اندازة يك ثانيه تجربه مي‌شود.

با توجه به مثال فوق مي‌توانيم اين‌طور نتيجه‌گيري كنيم كه ديدگاه ما از عالم شناختة كنوني يك ديد دروني از يك «ابر ذره‌اي» است كه شايد يك ذره خاك ديگري باشد. جهان كوچك (micro cosmos) تصويري از جهان بزرگ (macro cosmos) است. همان‌طور كه در اين «جهان بزرگ»، بي‌نهايت خورشيدها، كهكشان‌ها، سياه‌چال‌ها و غيره وجود دارند،‌ به همين نحو